از دیروز از شنیدن یک خبری در مورد دوستی، کلی هیجانزده شدم. کلی خوشحال شدم. میدانم که عدالت روزگار، برای آدمهای خوب، اتفاقات خوب رقم خواهد زد.
همین باعث شد بعد از مدتها بیام و اینجا یه پست بنویسم.
* عادت کردهایم به ... . نمیدانم چه. ولی عادت کردهایم به اینکه اگر بعد از چند سال یک پست نوشتیم، حتما توضیح بدیم که چرا این همه مدت چیزی ننوشتیم. لابد دلیلی داشته. بعد عادت کردیم به اینکه حالا که نوشتیم برای بعدش هم یه چیزی بگیم. مثلا بگیم از این به بعد قراره چجوری بنویسیم. دیگه برگشتیم که بنویسیم، یا مثلا قراره از این پس فلان کار رو بکنیم. این عادت به توجیه گذشته و برنامهریزی برای آینده گند زده به زندگی!
آقا اومدیم یه چیزی نوشتیم. تموم شد رفت. یک روز پا شدیم رفتیم پیادهروی کردیم، تموم شد رفت. ولی عادت کردیم به این فکر کنیم که چرا تا امروز پیادهروی نمیکردیم؟ یا اگه امروز پیادهروی کردیم، فردا هم قراره پیادهروی کنیم؟ پسفردا چی؟ هفتهی بعد چی؟ ماه بعد چی؟
میدونی اینا یه جوری هستند.
- فکر اول: چندتا پست قبلی نوشتم که دکتر گفت این یه افسردگی فصلیه، اولش به نظرم خیلی حرفش زننده اومد، یعنی چی؟ من این همه تحلیل کردم، این همه روح و روان خودم رو کاویدم تا بفهمم چه مرگمه، تو به این سادگی میگی فصلیه؟ مگه سرماخوردگیه آقای دکتر؟ ولی دکتر گفت عزیزم تو ممکنه یه تحلیلهایی هم واسه خودت کرده باشی ولی برای منِ روانپزشک اونا حاشیهس! اولش نمیخواستم قبول کنم، ولی بعدش دیدم چقدر میتونه محتمل و منطقی باشه! همین قرصهای ۲۵ میلیگرمی که میتونن حال و احوالت رو دگرگون کنن، چرا نباید میزان نور خورشید، دمای هوا، غلظت اکسیژن، تغییر خوراکیها و هزار تا متغیر فیزیکی دیگه که با فصلها عوض میشه روی مود و حال تو اثری نداشته باشه؟
- فکر دوم: چند روز پیش که برای شب یلدا رفته بودم خونه، به صورت اتفاقی توی تلویزیون یه مستندی داشت پخش میکرد در مورد حیات وحش در زمستان، یه جایی از مستند لونهی یک سنجاب زمینی رو نشون میداد که یه سنجابی خیلی شیرین خوابیده بود، میگفت که آره این سنجاب نمیدونم چند ماه زمسون رو با ذخیرهی چربیش به خواب زمستونی میره! حیوانات دیگه رو هم نشون میداد که هر کدوم برای کنار اومدن با زمستون یه کاری میکردن، خواب زمستانی، تحرک و فعالیت کم، مهاجرت و ... .
- فکر سوم: شاید ما انسانها هم به عنوان یکی از این حیوانات طبیعت برای این ساخته نشدیم که ۴ فصل سال رو هر ماه و هر هفته و هر روز مثل یک ماشین زندگی و کار کنیم، شاید ما هم مثل همون سنجاب درختی نیاز داریم که چند ماه خواب زمستانی داشته باشیم، شاید اصلا تا مدتها زندگی انسانها هم همینجور بوده، مثلا یک کشاورز تقریبا برای زمستان کار خاصی نداشته به جز احتمالا نگهداری از دامهاش و فعالیتش کم میشد و بیشتر توی خونه میموند و از آذوقهای که جمع کرده بود استفاده میکرد، احتمالا اون آدم توی زمستون خواب بیشتری هم داشت، نیازی نداشت که مثل تابستون تلاش خاصی بکنه، به این آدم کسی هم خورده نمیگرفت که داری تنبلی میکنی، خودش هم عذاب وجدان نداشت، احتمالا هیچ وقت هم حرفی از افسردگی و این چیزها به میون نمیاومد! شاید این تغییرات فصلی فرصتی بود که کمی خلوت کنه با خودش، کمی به گردش روزگار فکر کنه، کمی به پوچی زندگی حیوانی فکر کنه، کمی آسمون رو نگاه کنه، کمی بیشتر با نزدیکانش صحبت کنه، کمی بیشتر قصه بگه، شاید افسانهها و داستانها توی همین شبهای بلند زمستون متولد شدند. شاید این زمستون یادآور مرگ بود، یادآور «نبودنِ» زندگی، «نبودن» سبزی، «نبودن» گرما، «نبودن» نور. شاید چشیدن مزهی همین «نبودنها»، باعث میشد همین آدم بیشتر قدر «بودنها» رو بدونه.
- فکر چهارم: شب یلدا داشتم فکر میکردم چقدر ما دیگه زمستون رو درک نمیکنیم، تقریبا به جز هلو و چندتا میوهی دیگه، خیلی از میوهها و سبزیها و خوراکیها رو هر روز از سال میتونی تهیه کنی، انگار همیشه هستند، مثلا چند وقت پیش ملت از این شاکی بودند که چرا گوجهفرنگی شده ۱۵تومن، با خودم گفتم خب زمستونه، گوجه نخوریم میمیریم؟ هزاران سال آدمیزاد چیزی به اسم گوجهفرنگی نمیخورد چی میشد؟ چند ده سال پیش، مردم توی زمستون به جای گوجه رب و گوجه خشک استفاده میکردند چی میشد؟ احتمالا همین تغییر توی غذاها باعث میشد فصلها برای مردم مزهی متفاوتی داشته باشه. بقیهی زندگی هم همینه، فصلهامون نه مزهی خیلی متفاوتی دارن، نه دما، نه رنگ، هیچی فقط یه اسم که وای زمستون شد. زمستون که به جز خیابون و فضای باز متوجه سرمای هوا نمیشی، تابستون هم ممکنه از شدت خنکی کولر ماشین سرما بخوری، درختها؟ همهش همیشهبهار. حالا توی این زندگی یکنواختِ یکرنگِ بیمزهیِ گلخونهای انتظار داریم خودمون هم مثل همون خیار گلخونهای هر فصلی از سال میوه بدیم، مثل همون مرغهای مرغداری ۳۶۵ روز سال تخم بذاریم، ۳۶۵ روز، روزی فلان ساعت بریم سر کار، کار کنیم، تلاش کنیم، بجنگیم، بریم بیرون، خرید کنیم، کتاب بخونیم، تفریح کنیم، بخندیم، میوه بخوریم و ورزش کنیم و ... . هر وقت هم که یکی احساس کرد حال این کارا رو نداره، بهش بگیم که چی شده؟ حالت خوب نیست؟ برو حالت رو خوب کن، یا به فکر درمانش بیفتیم یا یه جوری منزویش کنیم که مبادا این «بیماری» مسری باشه و به مرغ ببخشید آدمهای دیگه هم سرایت کنه! شاید هم خودمون مرغهایی شدیم که هر وقت میبینیم مثل بقیهی مرغها دون نمیخوریم و تخم نمیذاریم و لبخند نمیزنیم و تلاش نمیکنیم به خودمون میگیم وای من چم شده؟ چیکار کنم؟ برم پیش دکتر؟
- فکر پنجم: دنبال نتیجهای؟ نتیجهای نیست، من هم یه مرغم که دارم زور میزنم تخم بذارم، ما انتخاب کردیم که مرغ باشیم، که لازم نباشه زمستونا نصفمون از سرما تلف بشیم، که از سرما یخ نزنیم، که غذای کافی داشته باشیم، کمتر رنج بکشیم، بیشتر لذت ببریم، خوب هم هست دیگه، نیست؟ کی حوصلهی خواب زمستونی رو داره؟ مگه چند سال زندهایم که بخوایم بخشی از اون رو هم به خواب زمستونی و فعالیت با بازدهی کم تلف کنیم؟ چرا نباید همیشه گوجه و خیار داشته باشیم؟ ما همهی اون زمستونهای سخت رو فکر کردیم تا امروز بتونیم توی رفاه زندگی کنیم، تا امروز برگردیم فکر کنیم که چرا دیگه زمستون نداریم؟! که چه فرقی با مرغ داریم، چه فرقی با گوجه داریم.
- فکر ششم: خوشحالم که دارم وبلاگ رو دوباره مینویسم، البته نمیخوام صرفا تبدیل به وبلاگ کارگاه بشه، میخوام مثل قدیم فکرهایی که چند روز توی ذهنم تلنبار میشن رو خالی کنم، مثل همیشه دنبال ویرایش و دوباره خوندن متن نیستم، حتی اگه غلط املایی داره، لابد میتونید بخونید، من وقتی که حرف میزنم هم کلی تپق میزنم ولی ویرایش نمیکنم! خیلی وقتا حتی نمیدونم ته نوشته قراره چی بشه، صرفا یه فکر شروعکنندهی پست میشه و فکرهای بعدی خودشون میان. خوبیش اینه که فکرها دیگه توی ذهنم کپک نمیزنن، ذهنم سنگین نمیشه، یه جایی میریزمشون و ذهنم خالی میشه.
خب اول یه داستان خیلی کوتاه بگم، من اول تابستون امسال، بعد از یک و نیم ماه تعطیلی کارگاهها، و با توجه به یه سری مسائل داخل شرکت، به شرکتمون گفتم که من میخوام تابستون نیام شرکت، و آخر تابستون در مورد ادامهی همکاریم صحبت کنیم. هدفم این بود که یه زمان خالی مناسبی برای تجربه کردن و تمرکز روی کارگاه و ایدههای دور و برش داشته باشم.
پس این شد که تابستون بدون اینکه از قبل هدفگذاری کرده باشم، ۱۰ تا کارگاه برگزار شد، آخر تابستون اون وضعیتی که داشتم رو یه ۳ماه دیگه هم تمدید کردم، البته به صورت تدریجی و پاییز هم این دفعه با کمی تلاش ۱۰تا کارگاه برگزار شد.
خود اون دورهی ششماهه میتونه یه پست مفصل باشه. ولی میتونم این جوری خلاصهش کنم که جالب و آموزنده بود، شاید توی تخیلاتم روزی به این فکر نمیکردم که ۶ ماه رو بتونم صرفا با یاد دادن کار با چوب بگذرونم، در این ۶ ماه به صورت متوسط هر ماه ۳تا کارگاه داشتیم و میگم شاید از یک نگاه این حالت خیلی ایدهآل بود که با ۳تا کارگاه یکروزه در ماه بتونی به خوبی امرار معاش کنی، راستش یک یادگار از این دوره قطعا همین باور خواهد بود که میشه، نمیدونم بابت این موضوع چطور از بچههای کارگاه تشکر کنم، یادمه اون اوایل، یعنی کارگاههای سوم-چهارم یه ایده داشتم، که آی دوستان بیاید شما یه پولی به من بدید من برم چیزهای جدید یاد بگیرم، یا ابزار و وسیله بخرم و یه حالت سرمایهگذاری کنید و من اینو در قالب کارگاههای دیگه یا مطالب آموزشی یا کارهای چوبی به شما برگردونم، درسته اون موقع این ایده رو نرفتم دنبالش، ولی الان نسبت به دوستان کارگاه یه همچین حسی دارم، حس میکنم یه دِینی دارم و شاید همین پست یا چیزهایی که در اون دوره یاد گرفتم رو از روی یک احساس وظیفه میخوام باهاتون به اشتراک بذارم.
پس از پایان این دوره، احساس میکردم که یک سری نیازهای دیگهم رو هم جواب بدم، مثلا الان نزدیک یه هفتهس برگشتم شرکتمون، دارم روی یه حوزهی جدید کار میکنم و کلی چیز باید یاد بگیرم، کاری که میکنم با کارهای قبلی که انجام میدادم خیلی تفاوت داره و راستش تا حد خیلی زیادی هم احتمال عدم موفقیتش بالاست، حس میکنم شاید یکی از اون چیزایی که بهش نیاز داشتم همین بود، چالشی که مطمئن نیستی بتونی یا نه، ولی میری سمتش.
یه یادگیری دیگه هم برام این بود که کارگاه و کار با چوب رو همچنان به عنوان یک عشق و علاقه نگه دارم، برام تبدیل به کار نشه، بیانش در قالب کلمات سخته، امیدوارم بتونید منظورم رو بفهمید :) .
اما الان در مورد کارگاهها رویکرد و تصمیمم چیه؟ یه راه این بود که تمرکز ذهنی و انرژی روانی که برای کارگاه میذارم رو کمینه کنم، بشه یه چیز تفریحی که بابتش یه درآمدی هم داشته باشم. ولی تصمیمم این شده که با توجه به اتفاقات دیگهای که در زندگیم داره میفته و تغییراتی که در روحیهم احساس میکنم، این بار به قول خارجیا bias for action داشته باشم و با ریسکپذیری بالاتری برم سراغ امتحان کردن ایدهها و تجربههای جدید.
حس میکنم خیلی از ایدههایی که از روز اول کارگاه مطرح شد رو به خاطر یک ترس از شکست پیادهش نکردم، یا همهش دنبال این بودم که ریسکش رو کم کنم و ... . الان میخوام به استقبال شکست برم، درسته ترسناکه، حتی تصور کردن شکست، یه حالتی توی گلوی آدم ایجاد میکنه، ولی میخوام امتحانش کنم.
یه ویژگی دیگهای که این تابستون بیشتر در خودم تقویت کردم، محتاطشدن بود، در جنبههای مختلف زندگی. من آدمی نبودم که خیلی روی بهینهکردن یک چیز خاص و عمیقشدن در یک حیطه وقت بذارم و معمولا سریع میرفتم سراغ پیدا کردن یه جزیرهی جدید دیگه. شاید در مورد کارگاه هم به خاطر همین بیشتر کارهایی که کردم در راستای بهبود خود کارگاه بود، البته این رو هم یادمه ماه دوم به عنوان یه تصمیم اتخاذ کردم، کلی کار مختلف رو شروع کرده بودم، یه روز برگشتم به خودم گفتم ببین الان مهمترین کاری که میخوام بکنم، برگزاری کارگاه بعدی به بهترین نحوه و به نظرم این دوره روی کیفیت بخشهای مختلف کارگاه خیلی تاثیرگذار بود و باعث شد کارگاه اون هدف خودش، سبک خودش و یه جورایی طعم خودش رو به صورت دقیقتری پیدا کنه.
اما کمی در مورد این عملگرایی!:
دوست دارم از این به بعد تعداد کارگاههای هر ماه رو کمتر کنم، «کارگاه تجربهی چوب» به همون فرمت خودش باقی هست، ماهی یک الی دو تا برگزار بشه. یک جمعه از ماه رو برای امتحان کردن ایدههای مختلف با افراد گروه اختصاص بدیم، مثلا یه فکر این بود که شاید بعضیا خودشون نرفته باشن دنبال اینکه ابزار بگیرن و کار کنند و شاید خوب باشه اگه یه آخر هفتههایی بتونن بیان، چوب و ابزار و راهنمایی بگیرن و یه چیز جدید بسازن. بذار بقیهی ایدهها رو لیست کنم:
مشکلم تا الان در اجرا کردن این ایدهها یکیش همون احتیاط و زیاد فکر کردنی بود که بالاتر گفتم، الان میخوام بدون اینکه الکی فکر کنم اینا رو بریم امتحان کنیم، میدونم این کارها به تنهایی قابل انجام نیستند، پس این متن رو میخوام با یه دعوت به آخر برسونم. من پارسال اولین کارگاه رو که میخواستیم برگزار کنیم کاملا آشکار دغدغههام رو مطرح کردم و دوستان کمک و همراهی کردند، الان هم میخوام خیلی شفاف از دغدغههام و فکرهام و آسیبپذیریهام بگم.
به نظرم اون احتیاط و ایمنی که آدم بعضا با ریسک نکردن بهش میچسبه اتفاقا دست و پای آدم رو میبنده، حس میکنم در این وضعیت vulnerableبودن خودش یه آرامش و صفا و سادگی خوبی به آدم میده. دوستش دارم.
البته ما هر چی رو فکر میکنیم میریم میبینیم آقای مولانا به نحو احسن بیان کردند:
مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن / مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان
یا در جایی دیگر میفرمایند:
ایمنی بگذار و جای خوف باش / بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
پس مشتاق شنیدن ایدهها و پیام شما هستم.
آخر پاییز اومد، ۲۹م آذرماه سیامین کارگاه تجربهی چوب برگزار شد.
شبش با عجله بلیط گرفتم و چمدونها رو گذاشتم خونه و رفتم ترمینال، صبح رسیدم خونه(شهرستان). دوست داشتم قبل از دیماه یه گزارش بنویسم از این مدت.
چندتا چیز به ذهنم میرسه بنویسم:
خب بذارید فعلا چندتا آمار بگم، خب من اهل این چیزها نیستم! اهل خوشگل کردن متن و نمودار و اینا هم نیستم، برای استخراج این دادهها هم رفتم دونهدونهی سیتا کارگاه رو مرور کردم، و جمع زدم و در نهایتِ شگفتی متوجه شدم که ۲۵۰ نفر تا امروز در کارگاهها شرکت کردهاند. البته ۲۵۳ نفر ثبتنام کردهاند که ۲ نفرشون نتونستند اون روزِ کارگاهشون بیان و قرار شد بعدا شرکت کنند.
جالبیش اینجا بود که تقریبا این تعداد بین سه فصل کارگاهها به صورت مساوی پخش شده بود.
فصل اول کارگاهها: ۸۸ نفر از ۲۶م بهمن ۹۷ تا ۱۳ اردیبهشت ۹۸ در ۱۰ کارگاه شرکت کردند.
فصل دوم کارگاهها: تابستان ۹۸ و ۸۱ نفر
فصل سوم کارگاهها: پاییز ۹۸ و ۸۱ نفر + ۲نفر دیگه
بعد گفتم ببینم از این تعداد چند نفرشون پک کار با چوب رو تهیه کردند، چون یه سری فرضیه داشتم، ولی در نهایت تعجب به این اعداد رسیدم، (البته اینجا رو یه کمی تقریبی و دست پایین حساب کردم و دوستانی که پک خواستند ولی هنوز نتونستم تحویل بدم رو توی این مجموع نیاوردم.) جمعا ۱۰۰تا پک تهیه کرده بودم و این پکها هم توی سه فصل ۳۳، ۳۴ و ۳۳(پلاس یه چیزایی) بود اعدادشون.
پس میشه گفت ۴۰درصد افرادی که در کارگاهها شرکت کردند، بعد از کارگاه با تهیهی پک دوست داشتند این کار رو ادامه بدن.
از طرف دیگه بیش از ۷۰ درصد دوستان کارگاه، بعد کارگاه توی گروه بزرگ کارگاه عضو شدند و فعلا عضو هستند.
یک عدد جالب دیگه به نظرم میتونه این باشه که از این تعداد چند نفر علاوه بر پرنده کار دیگهای ساختهاند.
ولی از این اعداد خشک و خالی که بگذریم، به این فکر میکنم که ۳۰ کارگاه، یعنی سیبار صبح با چمدون، سوار تپسی شدن و رفتن به کافه، سیبار تیز کردن چاقوها قبل از کارگاه، سیبار برش اول، سیبار رفتن مسیر پرنده، سیبار خاطره ساختن، سیبار ... .
راستش توی این مسیر کارگاهها تغییرات نسبتا زیادی اتفاق افتاده که شاید اگه یک نفر از کارگاه اول بیاد توی کارگاه سیام بشینه فکر میکنه توی یه کارگاه جدید نشسته. چیزهای مختلف امتحان شدند، مثلا اون اوایل یادمه مصرف چسب زخم به صورت معناداری از الان بیشتر بود و من دلیلش رو اضافه شدن اون قسمت جردادن دستکش میدونم! یا توی قسمت سهنما، کوییزی که میگیریم به صورت واضحی از سختی کار کم کرده. برای هر کدوم از جزئیات کارگاه شاید به صورت ناخودآگاه از چیزهایی که یاد میگرفتم استفاده کردم و هر جا یه چیز جالب میدیدم میاوردمش تو کارگاه.
برش دوم از یه زمانی به بعد با مثال قیچی گفته میشه. روی اون قسمت کوچینگ بیشتر تمرکز کردم و ...
سیبار کارگاه، یعنی فرصتی برای آدم جویندهای مثل من که چیزای مختلف رو با هم مقایسه کنه، یه بار چند سال پیش سرِ خوندن برای کنکور یه عکس گذاشتم از همهی ماژیکهای هایلایتری که داشتم، تقریبا هر مارک ماژیکی که توی بازار پیدا میشد رو استفاده کرده بودم و میگفتم میتونم از نظر معیارهای مختلف اینا رو بررسی کنم، مثلا صدایی که ماژیک موقع کشیده شدن روی کاغذ تولید میکنه، تغییر رنگ ماژیک بعد از خشکشدن، میزان ردی که اون طرف کاغذ میذاره و ... . توی کارگاه هم معمولا میگم شاید به نظرتون چسبهای زخم چیزی نباشه که با هم فرقی بکنند، ولی همین ۴-۵ مارک چسب زخم تجربهی کاربریشون با هم فرق داره، دیگه در مورد انواع سنبادهی ایرانی و چینی و کرهای و آلمانی چیزی نگم. انواع چرم، انواع چوب، انواع دستکش ایمنی! و ... .
بارها گفتم به نظرم کارگاه یه زمین بازیه برای یاد گرفتن و امتحان کردن چیزهای مختلف، میشه مثلا بررسی کرد که وقتی شب تاکید میکنی که فردا ساعت فلان در کافه باشید با وقتی که تاکید نکنی چقدر روی تعداد و میزان تاخیر آدمها تاثیر میذاره! نمیدونم بقیه به این یادگیریها و امتحانکردنها علاقه دارن یا نه یا این صرفا مریضی نادر منه!
داشتم فکر میکردم این اتفاقها در سه فصل واقعا عجیب بودند، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی ۱۰۰تا پک آماده کرده باشم، یادمه وقتی برای کارگاه اول به فروشگاهها مراجعه میکردم که اسپانسر ما بشن و چاقو در اختیارمون بذارن میگفتن بابا این چاقوها خاص هستند و اونقدر فروش ندارن، ولی یه روزی نمایندگی چاقوی مورانایف در ایران گفت موجودی اون چاقو تموم شده! ۱۰۰تا پک یعنی ۱۰۰تا چاقو، ۱۰۰تا جامدادی، ۱۰۰تا استراپ، شاید حدود ۲۰۰تا پرندهی چوبی! من کی فکرش رو میکردم که یه روزی ۲۵۰تا پرندهی چوبی ساخته بشه در این کارگاهها؟
ادامه رو میتونید نخونید و از دیدن یک سری آمار و ارقام عجیب تا الان شگفتزده شده باشید، بقیهش برای خودمه.
اینا رو برای چی میگم؟ برای اینکه بگم کار شاخی کردم؟ برای اینکه بگم کارگاه چقدر خوبه؟ ما چقدر خفنیم؟ تا اون نفر ۲۵۴م راحتتر قانع بشه و ثبتنام کنه؟ نه. اگه من اهل اینا بودم که این پست رو توی وبلاگ شخصیم نمینوشتم! الان نمینوشتم، اینجوری نمینوشتم، اونی هم که منو میشناسه، میشناسه که شاید اگه نمیشناخت اون هم با من همراه نمیشد، صادقانه و خالصانه کمک نمیکرد به کارگاه، کارگاه چیزی نبود که تنهایی پیش بره، کارگاه رو دونه دونهی شما ها خلق کردید.
ولی حتی به نظرم کفره آدم فکر کنه اینا به خاطر چیزی از خودش بوده، به خاطر تدبیر خودش بوده. آره شاید یکی که بیرون گود نشسته باشه فکر کنه آره دیگه این کارا رو کرده اینجوری شده، ولی اونی که وسط گوده میفهمه که خیلی وقتها هیچی دست خودش نبوده، همهی این متغیرهایی که بالا داشت امتحان میکرد، همهی اون فکرها و برنامهها و پلنها و استراتژیها و همراهیها اگه اونی که اون بالاست نخواد به هیچ دردی نمیخورن. اگه حال خوبی درست شده، کار اونه، اگه کسی حالش بهتر شده، اگه کسی دلش همراه شده با این کار، اگه کسی تعریفی از کارگاه کرده، کار اون بوده، هوا برت نداره. ادامهش هم همینه، اگه حواست نباشه، اگه درگیر این عددها بشی، اگه دنبال زیاد کردن این عددها و تکاثر باشی، ساده بگم باختی!
اینا صرفا یه سری عدد بودند، همین.
نمیدونم این اغراق رو بکنم یا نه، به نظرم در دو هفتهی اخیر یکی از بزرگترین درسهای زندگیم رو گرفتم.
قصه مربوط به کلاس دوشنبهس، استادش یه سوالی پرسید، من ته کلاس نشسته بودم، جواب رو میدونستم و فکر میکردم بهترین جواب ممکنه، در موردش چندتا کتاب خونده بودم. دستم رو بلند کردم، ولی استاد به روش نیاورد، هر چی جواب چرت و پرت بود ملت دادن، منم ته کلاس دستم رو مثل شیشهپاککن ماشین داشتم تکون میدادم، شاید بین ۵ الی ۱۰ دقیقه دستم بالا بود، و استاد اصلا به روی مبارکش نمیاورد، فکر میکردم نکنه نمیبینه، حرص میخوردم از دستش و از دست جوابهای احمقانهی آدمها!
آخرش یکی یه جواب داد که یکدهم جواب من هم نمیشد و اونو قبول کرد. سوختم، ناراحت شدم، قشنگ عصبانی شدم، سرخ شدم، میخواستم پاشم بگم ما رو نمیبینی؟ عینک بزن، البته عینک هم داره. بعدش گفتم من دیگه هیچ سوالی رو جواب نمیدم. قهر کردم، لج کردم، بعد اینکه یه کمی گذشت میخواستم دستمو بلند کنم بگم اِ پس ما رو میبینی!؟ قشنگ تصویر یه بچه رو میتونم الان ببینم که بعدش دست به سینه محکم نشسته، روی میزش ولو شده، لبهاش آویزونه و داره زیر پوست صورتش غر میزنه.
گذشت و کلاس رسید به یه جایی، خلاصهش میکنم و با ادبیات خودم میگم، فهمیدم که برای من مهم بود که اون جواب رو بگم، تا اون جلسهی کلاس رو ببرم، تا نشون بدم که بلد هستم، تا تایید بگیرم از استاد و بقیهی کلاس و خودم رو نشون بدم و وقتی این فرصت رو از دسترفته یافتم دیگه اون جلسه رو باخته فرض کردم و بقیهشو انگیزهای نداشتم.
بعد یاد همهی موقعیتهای زندگیم افتادم که اگه برنده نمیشدم دیگه میلی به ادامهی اون بازی نداشتم!
ما آدمهای این شکلی فکر میکنیم فقط وقتی دوستداشتنی هستیم که برنده باشیم! ما برای برندهشدن بازی میکنیم!
یاد چند هفتهی قبلش افتادم که توی همنیاز داشتیم پانتومیم بازی میکردیم، بعد همه از جدیت من توی بازی، از حرص خوردنم و تلاشم برای برنده شدن تعجب کرده بودند، من هم از بیخیالی و خندیدن همتیمیهام حرص میخوردم، به نظرم به اندازهی کافی تلاش نمیکردند، حداقل میتونستند توی اون وقت کلمههای بهتری پیدا کنند، یا روی مخ حریف برن، خلاصه یه کاری بکنند ولی خیلی ماستوار داشتند بازی میکردند و از همین هم لذت میبردند!
یا یاد اون دفعهای افتادم که دو سال پیش، یک روز از صبح تا عصر داشتیم با عرفان توی کافهها بازی میکردیم و همهشو من بردم و برای برندهشدن به هر کاری دست زدم.
دیدم این سائق(driver) برندهشدن یا کاملبودن چقدر این همه سال من رو اذیت کرده، چه وقتها که از خود بازی لذت نبردم، اصلا چه لزومی داره توی اون کلاس من حتما جواب درست رو بدم، چرا فکر میکنم فقط وقتی برنده باشم خوبم؟
وقتی به اینجای کلاس رسیدیم همهی اینا برام مرور شدند، با دهها مصداق دیگه از مقایسههای دوران کودکی، مدرسه، مبصرشدن، امتحانات، معدلها، کنکورها و ... و این که میگم بزرگترین درس زندگیم زیاد هم اغراق نیست، فکر کن بفهمی این همه سال چه زنجیری به پات بسته شده.
آخر کلاس رفتم که بگم ممنونم بابت درسی که صرفا با ندیدن من بهم دادید، اگه اون سوال رو جواب میدادم صرفا این وزنه سنگینتر شده بود، ولی این ندیدنتون و این جواب ندادنم خیلی درس بزرگی بود، چشمام باز شد، و جوابش جالب بود که چرا فکر کردی من ندیدمت؟ :)
بعد از اون روز تلاش میکنم در هر موقعیتی قرار میگیرم یه لحظه برگردم به این زنجیر و این وزنه نگاه کنم.
فکر کنم حالا وقتشه واقعا آهنگ Lose yourself رو دوباره گوش بدم.
حالا که این خط رو مینویسم یاد پارسال این موقع میفتم، یاد تکرار اتفاقات، یاد مودهای تکراری و شاید دکتر راست میگه، این یه چیز فصلیه، امیدوارم همینطور باشه، اگه اینطور باشه چقدر ما مسخرهایم. چه میمونهای کوچکِ بامزهای هستیم :)
تکرارهای سالیانه، حالا نوبت بازیکردنه، نوبت باختنه، نوبت ریسکه، لذت بردن از یک آهنگ، لذت بردن از خودِ بازی.
دروغ چرا من تا حالا شعر «در آستانه»ی شاملو رو کامل نخونده بودم، ولی اون «اما یگانه بود و هیچ کم نداشت» رو بارها امیرحسین توی کلاس بهمون گفته بود، میگفت بهتره آدم جوری زندگی کنه که بتونه آخر عمرش، برگرده پشت سرش رو نگاه کنه و بگه «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت»
دیروز بعد از کارگاه یه نفر همین توصیف رو برای کارگاه گفته بود، با علامت تعجب در مقابل «جانکاه»! :))
گفتم حداقل برم یه بار کاملش رو بخونم، رفتم خوندم، از سایتهای مختلف:
لینک سایت شعرنو
بعد گفتم کاش این شعر رو یه نفر دکلمه هم میکرد، شاید اصلا خود شاملو دکلمه کرده، چون یه چیزایی ازش شنیده بودم، پس رسیدم به این:
لینک آپارات
بعد گفتم کاش یه جایی مینشست و بیتبیت و جمله به جمله اینو تفسیر میکرد، جایی پیدا نکردم هنوز، حس میکنم شعر یه جورایی چکیدهی زندگی و جهانبینی شاملو رو نشون میده، فکر کن چقدر خوبه، همهی به قول محمد یاراحمدی مانیفستت رو در قالب شعری زیبا بگی و حس میکنم به قول امیرحسین کمتر کسی میتونهی در آستانهی درِِ کوتاهِ بیکوبه بگه «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت»
واقعا باید چجوری زیست؟
پ.ن: همهش یاد آهنگ چاوشی میافتم، «در آستانهی پیری، گلایه از شب دنیا بد است مرد حسابی».
(Photo by Eleonora Albasi on Unsplash)
چه جالب!
الان فهمیدم آخرین پست این وبلاگ دقیقا یک سال پیشه!
مثل خیلی از تلاشهای این یکی دو سال اخیر این هم یک تلاشی بوده برای پا شدن و دوباره خورده زمین.
این چند وقت هم احساس نیاز کردم که دوباره کرکرهی اینجا رو بالا بکشم.
این چند روزی که اینترنت قطع بود، دوباره به یاد دوران قدیم، از کامنتهای اینجا برای صحبت استفاده کردیم.
از کجا شروع کنم برای نوشتن؟
راستش مدتهاست میخواهم بنویسم، چیزایی که به ذهنم میرسد، چیزایی که میخوانم، چیزایی که میخوانم.
چند وقت پیش دوستی از یک کلاس نویسندگی گفت که گفته بود نویسنده کسی نیست که مینویسد، نویسنده کسی است که نمیتواند ننویسد! به نظرم تعریف جالبیه و شاید با این تعریف من هم نویسنده حساب بشم! چون نمیتونم ننویسم. حتی شده توی دفتر برای خودم، یا توی تلگرام برای یه نفر دیگه.
شاید رابطه آفت وبلاگنویسی باشه!😅
این چند روز اینترنت کشور قطع بود. ارتباطمون با خارج از کشور قطع بود، اونقدری حوصلهم سر رفته بود که رفتم اشتراک سایت فیلیمو رو خریدم و توی چند روز نصف سریال هیولا رو دیدم! چند تا فیلم ایرانی هم دیدم، مثلا «چهارشنبهسوری» اصغر فرهادی رو. به نظرم فیلیمو سایت جالبی اومد، اگه فیلمهاش رو اونقدر فیلتر نمیکرد واقعا از تجربهی این چند روزم راضی بودم!
بعدش از سر بیکاری دنبال موتور جستجوی ایرانی گشتم و فهمیدم چقدر بد گند زدند همهشون. شاید باورت نشه اولین بار با دست خودم آدرس پیوندها رو تایپ کردم و رفتم توش گشتم، قشنگ خاک میخورد!
چند روز اول هیچ تلاشی برای دور زدن اینترنت نداشتم و داشتم از اینترنت ملی استفاده میکردم، ولی دیگه نشد.
دارن انگار تازهتازه اینترنت رو باز میکنند.
چقدر دلم برای اینجوری روزمره نوشتن تنگ شده بود! :))
بذارید بازم بنویسم.
میتونم چندتا موضوع رو به صورت مفصل بنویسم که بنویسم بعدا!
- این چند ماه، یعنی تقریبا از اول تابستون ۹۸ که شرکت نرفتم، رو بنویسم که چطور گذشت.
- در ادامه میخوام چیکار کنم.
- این روزها درگیر چی هستم.
- یک داستان مفصل از ابتدای کارگاه
- هر چیزی که لیست بشه به احتمال بالایی انجام میشه :)
فعلا بسه برای پست اول بعد از یک سال. الان دارم از ساندکلاد Backstreet Boys گوش میدم، شاید ده سال پیش گوش دادم، انگار بخشی از مغزم که با اینا خاطره داره روشن شده! جالبه! :)
(Photo by Denny Müller on Unsplash)
من قبلا از چیزهای مختلفی نوشتم. این بار میخوام از درد بنویسم آدم یه روزی هم مجبور میشه از درد بنویسه. از اول میدونستم که من خوب میتونم ناله کنم.
راستش فکر میکردم آدم پوستکلفتی هستم. این اواخر که درگیر شناخت سایهها بودم، فهمیدم که «لوس بودن» یکی از سایههامه. یعنی تلاش بسیار زیادی میکنم که آدم لوسی نباشم و از آدمهای لوس خیلی بیزارم.
تا چند وقت پیش نمیخواستم قبول کنم که دردی هست و اتفاقی افتاده، ولی دیگه باید قبول کنم. فکر که میکنم نوشتن از درد و غم برام سخته، چون احساس میکنم نشوندهندهی ضعف آدمه و هر ضعفی هم ممکنه باعث بشه بقیه ازش استفاده کنن یا دلشون به حالت بسوزه. کلا انگار از این ضعیف دیده شدن خیلی واهمه دارم.
ولی الان میفهمم که من هم ضعیفم هم قوی.یعنی یا ضعیف یا قوی نیستم(یای مانعة الجمع). هم لوسم هم پوستکلفت.
و اما چرا از درد نوشتن، میخوام تلاش کنم درد رو توصیف کنم، مثل مریضی که توصیف دقیق دردش میتونه به روند درمانش هم کمک کنه.
میخوام از اتفاقاتی که میفته بنویسم، از تغییراتم. ولی دغدغهای که دارم اینه که این اتفاقات و این درمانشدن رو شاید بهتره فقط برای خودم بنویسم. مثلا فرض کن یه نفر مُرده و الان داره بدنش زیر خاک کمکم تجزیه میشه، دونستن اتفاقاتی که زیر خاک میفته برای ما شاید خوشایند نباشه. پس ... بگذریم.
پذیرش:
اتفاقی افتاده، انگشتی شکستی، دستی قطع شده، یکی مُرده، چیزی تموم شده، یکی از آسمون به زمین رانده شده و ... خلاصه یه اتفاقی افتاده که احتمالا اتفاق کوچکی هم نبوده. انکار این اتفاق کمکی به کسی نمیکنه، مثل آدمی میمونه که میدونه انگشتش شکسته ولی انتظار داره با بیتوجهی حل بشه این موضوع. شاید واقعا اگه سرت رو گرم کنی، دردی احساس نکنی ولی هر بار که میای دست به چیزی بزنی، انگشتت درد میکنه. پس قبول کن که اتفاقی افتاده و این اتفاق ممکنه یه سری پیامد هم داشته باشه، ممکنه لازم بشه بستری بشی، عمل بشی، بیهوش بشی، مرخصی بگیری، استراحت کنی، دستتو گچ بگیری، ممکنه دستت قطع بشه، یا اون انگشت قبلی نشه، ممکنه سالها جای زخم بمونه، ممکنه تا ابد بمونه، ممکنه هر وقت یادت بیاد چه اتفاقی افتاده اذیت بشی، همهی اینها ممکنه، ولی انکار کردن اتفاق احتمال اینارو کم نمیکنه، که حتی شاید بیشتر هم بکنه. بعضی وقتها از ترس این هزینه و عواقب و گرفتاریهای عمل و درمان، آدم تلاش میکنه به روی مبارکش نیاره، ولی این کار کمکی نمیکنه و راستش همهی اون زمان و گرفتاریها، تا وقتی که پذیرش رخ نداده اصلا شروع نمیشن. پذیرش یعنی پذیرفتن، و باور کردن و توان بیان اتفاقی که افتاده.
انکار در این مرحله اصلا هم نشان از قویبودن نیست، بیشتر نشان از حماقته، آدمی که دستش شکسته و میخواد تلقین کنه که اتفاقی نیفتاده، یا از درد فریاد نمیکشه که بقیه بهش چیزی نگن اصلا قوی نیست. آدم بهتره واقعگرایانه اتفاقی که افتاده رو بدون کم و کاست قبول کنه، یا حتی با خودش در این حد مهربون باشه که بگه ممکنه به خاطر درد زیاد، یه کمی هذیون بگه و ناله کنه و خجالت هم بکشه. کاش آدم با خودش به اندازهای که نسبت به بقیه مهربونه مهربون باشه.
آدمهای مهربون بعضی وقتها بدترین رفتارها و بیرحمیها رو نسبت به خودشون میکنند. شاید هر آدم دیگهای رو بتونن ببخشن ولی خودشون رو نمیتونن، انگار بقیه رو میتونن به عنوان آدم خطاکار بپذیرن و ببخشند ولی برای خودشون خیلی سخت میگیرن.
دیگه خوابم میاد، خسته شدم.
این پذیرش ممکنه در ظاهر اتفاق افتاده باشه ولی آدم قبول نکنه، تا مدتها، و حتی مطمئن نباشه که پذیرفته یا نه. چیزی که یادم میاد، مربوط به فوت عموم هست. با اینکه وقتی ما خبردار شدیم همهچی تموم شده بود، ولی تو عالم بچگی، همهش خیال میکردم الان از بیمارستان یه خبر دیگه میدن، بعدش حتی موقع نماز میت همهی حواسم به تابوت بود که شاید اتفاقی بیفته و این امید کودکانه همچنان بود. یادم نیست کی پذیرفتم.
اولا سلام
آره حدود یک سالی میشه که این وبلاگ توش رفتوآمدی نمیشه. یک سال عجیب. یک سال سنگین.
این وبلاگ هم بعد از ۵ سال نوشتن دیگه ادامه پیدا نکرد. چند وقت پیش برگشتم بعضی از پستهای قدیمم رو خوندم و راستش یه جاهایی دیدم چقدر بچه بودم، یه جاهایی هم دیدم واقعا پستهای خوبی مینوشتم و انگار پیر شدم، به نظرم نوشتن هم مثل کار دیگهای با تمرین و تکرار بهتر میشه و اگه یه سال ترکش کنی، ماهیچههای مربوط به نوشتنت تحلیل میره و عادت میکنی به نوشتن توییتری و ذهن و دست و جملاتت به همون قالب توییت در میان.
دلم میخواد بنویسم ولی اینجا دیگه نمیشه نوشت.
شاید اینجا رو باید بکوبم دوباره از اول بنویسم.
شاید همهی پستهاش رو پاک کنم و دوباره از صفر شروع کنم.
شاید یه جای دیگه شروع کنم به نوشتن.
شاید یه جایی پیدا کنم ناشناس بنویسم.
و هزار شاید دیگه.
شاید بمیرم.
فقط میخوام بنویسم که ذهنم خالی بشه، هیچ هدف دیگهای ازش ندارم، نمیخوام چیز جدیای بنویسم، از جدی نوشتن خسته میشم. میخوام چرت و پرت بنویسم. یا همون ورم ذهن قبلی. حس میکنم ذهنم ورم کرده. باید یه کمی بالا بیارم، یه کمی خالی کنم ذهنم رو، روی همین صفحات کیبرد.
مثلا باید بنویسم که امروز مراسم عقد خواهرم بود و من تهران بودم و خونه نبودم!
یا مثلا امشب رفتم توی محله یه کمی پیادهروی کردم تا خسته بشم و بتونم بخوابم.
دقیقا مثل یه پیادهروی سریع بیهدف میخوام بنویسم، سریع و بیهدف و بدون ویرایش و بدون فکر.
میخوام انگشتام خسته بشن از نوشتن، مغزم خسته بشه از فکر کردن و بیفتم بخوابم.
مثل یه پیادهروی که قرار نیست مقصدی داشته باشه، این نوشتن هم هدفی نداره، شما از آدمی که رفته پیادهروی میپرسی که داری کجا میری؟ نمیپرسی. حتی دنبال هم نمیکنی که داره کجا میره، این نوشتنها رو هم میتونی و حتی بهتره که دنبال نکنی. کیبردرویهای یه ذهن چاق هستن که میخواد یه کمی بالا بیاره.